تبلیغات
داســتان زنـــدگی

داســتان زنـــدگی
* مـــن؛ در در لباس یک روانـشــــناس * 

خیال کن روزگارم روبه راهه

خیال کن رفتیو دلم نمرده
خیال کن مهربون بودیو قلبم
کنار تو ازت زخمی نخورده
خیال کن هر چی بین ما نبوده
خیال کن خیلی ساده داری میری
خیال کن بی خیال بی خیالم
شاید اینجوری ارامش بگیری
گذشتی از منو ساکت نشستم
گذشتی از منو دیدی که خسته م
تو یادت رفته که توی چه حالی
کنارت بودمو زخماتو بستم
خیال کن که سرم گرمه عزیزم
خیال کن بی تو هیچ دردی ندارم
خیال کن زمستونه ولی من
توی شب هام شب سردی ندارم
خیال کن قلب من شکستنی نیست
خیال کن حقمه تنها بمونم
خیال کن عاشقم بودی ولی من
شاید قدر تو رو هرگز ندونم
گذشتی از منو ساکت نشستم
گذشتی از منو دیدی که خسته م
تو یادت رفته که توی چه حالی
کنارت بودمو زخماتو بستم


[ شنبه 30 مرداد 1395 ] [ 16:31 ] [ روانشناس دیوانه ]
امروز یه خواب دیدم. توی تلفن صدای یه نفرو شنیدم که خاطراتش واسم زنده شد. انگار برگشته بود... نمیدونم چرا بعد از این همه مدت هنوز باید شنیدن صداش انقد رو من تاثیر بذاره. واسه همین اومدم یه سر به وبلاگم بزنم.
پستای قبلیمو خوندم خیلی آدم داغونی بودم :-D باید حسابی خودمو روانکاوی کنم ;-) ده ماه دیگه آزمون دکترا دارم. اگه خدا بخاد و اینو قبول بشم به چندتا از هدفای زندگیم میرسم. تمام تلاشمو خواهم کرد. 
مرسی از دوستای خوبم که هنوز یاد من توی خاطرشون مونده. 

[ پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394 ] [ 10:33 ] [ روانشناس دیوانه ]
خیلی دلم گرفته. قلبم کوچیک تر از اونه که بخواد این حجمه سنگین خاطرات و حقایقو تحمل کنه. خیلی دوس دارم تا صبح گریه کنمو اشک بریزم. از این زندگی پوشالی که حقیقتو از یادم برده. ظاهرا تنهایی و بی کسی به همم ریخته ولی این تمام حقیقت نیست. زندگی واسه من یعنی به خواب زدن خودم. 
بازم آشفته شدم. خدااایاااااا! خیلی می تونی بی رحم باشی با بنده هات. خییییییلی. حالا این شرایط تموم میشه اگه عمر من کفاف بده ولی. بازم چشمامو به روت خواهم بست تا روز حق. روز مرگم واسه اولین بار چشمامو باز خواهم کرد و فلسفه زندگی مثل کوهی رو سرم خراب میشه. 
من من من نیومدم اینجا برا زندگی. دوس دارم بمیرم. همه رویاهام مردن. من اوج سیاه خودم شدم. دوس دارم واسه آخرین بار چهره مادرمو ببینم و بعدش چشمامو واسه همیشه ببندم. چطور می تونم رمقی توی دلم داشته باشم وقتی هزار سال نوری از خودم دور افتادم؟! امشب فقط منم و هیچ کس دیگه. و نه اشکی که از گونه هام سرازیر بشه. امشب با تمام وجودم غمگینم. مثل تمام روزهایی از عمرم که گذشت. 

[ شنبه 9 اسفند 1393 ] [ 02:28 ] [ روانشناس دیوانه ]

به پشت درب باورت، مسافری نشسته است
مسافری که از خودش، برای تو کشیده دست

بدون آب پشت سر، به سوی قلبت آمده
مسافری که بغض او، غرور لحظه را شکست

ذغال سرخ انتظار، و بوی قلب سوخته
دری به غصه کرده باز، کسی که درب خنده بست

بدون کوله و غذا، شبی که زوزه می کشد
سکوت ضجه می زند، دقیقه ها ،همان که هست

دری که بسته تا ابد، غمی عمیق می شود
سکوت و بغض می جود، به روی سفره ی شکست

مسافر از تو پر کشید به سوی روزمرّگی
سیاه زندگی به تن ، به مرگ آرزو نشست


[ جمعه 1 اسفند 1393 ] [ 15:42 ] [ روانشناس دیوانه ]

زمستونه و برف و بارونه و

زمستونه و یه خیابونه و

زمستونه و غم فراوونه و

زمستونه و من، یه دیوونه و

زمستونه و هق هق شونه هام ،یه شومینه و بغض این خونه و

زمستونه و قلب داغونه و، زمستونه و اشک رو گونه و


[ شنبه 25 بهمن 1393 ] [ 16:28 ] [ روانشناس دیوانه ]
چه باید گفت جز گله ای مجهول بی مخاطب
باور نمی کنم این منم.
سجاد قرار ما این نبود...
تو می دونی و همچنان این راهو میری. 
انتهای این مقصود بی مقصد بی بازگشت کجاست؟


[ دوشنبه 6 بهمن 1393 ] [ 15:19 ] [ روانشناس دیوانه ]
یه روزی میاد که ناخودآگاهمون با هیبت سیاهش در برابرمون قد علم می کنه و یه عمر اسارتمونو به رخمون می کشه. 
واسه رهاییمون هیچ کاری نکردیم!!

[ سه شنبه 27 آبان 1393 ] [ 03:28 ] [ روانشناس دیوانه ]
روزهای آخر بود
کمتر از یه هفته باقی مونده بود
اونروز در حالی که داشت برای رفتن حاضر می شد، با لحن اصرارآمیزی گفت:
روله مه دیه ریش اسبیه‎‌‎ِ هیسم؛ پبرم نتونم. بیا کمکم
سرمو پایین انداختم و گفتم: مه درس دارم.
نه چیزی گفت؛ نه دلخور شد.
رفت و اونروزو به سختی گذروند.
من ولی درس نداشتم؛ بهونه آوردم.
بهونه آوردم..
و امروز صبح گریه کردم..

[ پنجشنبه 13 شهریور 1393 ] [ 10:41 ] [ روانشناس دیوانه ]
وااااااااای خدا شکررررررت. 
اینقد فکرم رفته بود رو اصفهان و شیراز و سمنان که پردیس دانشگاه تهرانو فراموش کرده بودم.
بهترین نتیجه ممکنی که می تونستم بگیییرم شدددددددددد.
هووووووررررررررررررااااااااا

[ دوشنبه 3 شهریور 1393 ] [ 02:18 ] [ روانشناس دیوانه ]
یکی از رسالتای 3 سال اخیر زندگیم این بود، که معدل کارشناسیمو به بالای 17 برسونم.  این اواخر همین مسئله دغدغم شده بودو خیلی هم عصبیم کرده بود. بخاطر جریاناتی که 3 ترم اول واسه خودم درست کرده بودم و شرایطی که داشتم معدلم 15.5 شده بود و معدل 5 ترم باقیماندم باید 18 میشد تا سه ترم اولم جبران بشه. خیلی تلاش کردم تا به هدفم برسم و خدا رو شکر زحمتام به نتیجه رسید. واسه همینم خیلی خوشحالم. حالا با خیال آسوده می تونم برم ارشد تمرکزمو روی اهداف دیگم بذارم و واسه ادامه تحصیل نگرانی نداشته باشم.
یادم باشه هیچ موفقیت بزرگی آسون بدست نمیاد.
خداروشکر

[ سه شنبه 24 تیر 1393 ] [ 12:53 ] [ روانشناس دیوانه ]
کوتاه ترین شب سال رو هم بیدار موندم تا آخرین امتحان دوره کارشناسیمو خونده باشم. 4 سالی که کم کم داره به خاطرات پیوند می خوره. این نیز گذشت...
[ یکشنبه 1 تیر 1393 ] [ 05:22 ] [ روانشناس دیوانه ]
گوشام پر اشک شده 
باد اومد و منو با خودش برد به خاطرات کهنه!
به گذشته های خیلی دور، خیلی قدیمی. اونجا که قصه زندگی جریان داشت با همه غما و غصه هاش.
اونجا که پدر بود: یه کوه از سادگی!
پدر همیشه نبود و فقط من بودم و یه دنیای بزرگ توی ذهن و قلب کوچیکم. 
دوس دارم تا صبح گریه کنم و اشک بریزم..
توی دنیای من دیوا هیچ راهی نداشتن و زشتی یه قضیه تعریف نشده بود: چیزی مثل بی نهایت تقسیم بر صفر!
من همیشه تنها بودم!
چیزی که الان اومد بزرگسالیمو دزدید و با خودش برد همون ترسی بود که همیشه همراهم بود.
حتی بعضی وقتا توی کابوسام بود...
گاوا... گاوا داشتن به سمت مزرعه هجوم می بردن.
دیشب گاو خواب دیدم اومده بودن سراغم...
(یه طویله پر از گاو ، آغازاده هم بود. فضا نا امن بود؛ گاوا ریخته بودن تو حیاط، نصف شب بود.)

این جمله تو زندگیم حک بسته: 

ستیز تگرگ و گلبرگه

مصاف آینه و الماسه

پیکار کبریته و خرمن

نبرد ارکیده و داسه


کنار مرد دریا بغض خسته

که وا می باره از هم چیکه چیکه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدا رو شکر مادرم هنوز هست.


[ شنبه 17 خرداد 1393 ] [ 02:37 ] [ روانشناس دیوانه ]
می توان همه چیز را از انسان گرفت اما، ... هرگز اختیار در تصمیم گیری، توسط کسی یا چیزی از انسان سلب نخواهد شد. هر کس نوع رفتارش را در برابر موقعیت های گوناگون زندگی، خود انتخاب خواهد کرد. راهی که در آن قرار گرفته اید، همان است که خود انتخاب کرده اید.

[ سه شنبه 6 خرداد 1393 ] [ 13:59 ] [ روانشناس دیوانه ]
خیلی وقته اینجا برا خودم حرف نزدم. وای چقد دوست دارم حرفای دل خودمو می خونم. آرامشی بهم میده که با ابدیت نسبتی داره. شبیه یه گم شده خیلی آشنا. بوش، صداش، نفساشو حس می کنم. چقدر بهم آرامش میده. فقط دوس دارم گریه کنم.
تو فکرم غلغلس. همه چی تو ذهنم میادو میره. مثلا اینکه خدا چه رسالت سنگینی بر دوش آدمیت گذاشته: زندگی کردن. و یا به این فکر می کنم که نکنه منم دارم رنگ آدمای دیگه رو به خودم می گیرم. آدمایی که همیشه برام نفرت انگیز بودن. 
اومده بودم اینجا فقط این لحظه بزرگ زندگیمم ثبت کنم و برم که جنس حرفام منو پای وبلاگم نشوند. بدجورم نشوند. 
حدودای پارسال بود که تصمیم گرفتم رشتمو تغییر بدم. خیلی تحقیق کردم و آخرش روانشناسی بالینیو انتخاب کردم. در حالی که چشام پر اشک بود. همیشه دلم میخاست پزشک بشمو حداقل یه روز در هفته بیمارامو رایگان مداوا کنم. می تونستم بشم ولی یه انتخاب بزرگ سر راهم قرار گرفت و منو از هدفم جدا کرد. این داغ همیشه تو دلم خواهد موند. دیگه دیر شده بودو من فقط می تونستم روانشناسیو انتخاب کنم. بگذریم از دردایی که کشیدم ولی حالا پذیرفته شدم. خوشحالم. ولی هنوز مشکل دارم و ترس. هنوز با فلسفه دنیا و خیلی از آدماش مشکل دارم و می ترسم از آینده ای که نمی دونم منو داره به کجا می بره. نمی دونم فقط میخوام تا آخرشو برم. تا آخرش. به هیچ عنوان نمی تونم از تب و تاب بیوفتم و بمونمو با آرامش زندگی کنم. زندگی برام مفهومی نداره. نمیدونم علم روانشناسی چقد می تونه بهم کمک کنه دنیارو بهتر بشناسم. بعضی وقتا فک می کنم که روانشناسی منو از حقیقت دور میکنه.
خیلی با آینده خودم حرف دارم. دلم میخاد بهش بگم که زندگی ارزششو نداره مراقب پاهات باش نلغزه. همین جور ساده و صمیمی بمون. تصور همون دخترکی باش که از تو توی ذهن خودش داره. همونی باش که از اول بودی. خیلی زود همه چی تموم میشه. خلاصه اینکه: مراقب این لباسی که داری تنت می کنی باش:
من در لباس روانشناسی

[ دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 ] [ 16:45 ] [ روانشناس دیوانه ]
خدا بهم میگه: من سرشت تورو زیبا کردم. به زندگی امیدوار باش و تلاش کن برای ترویج خوبیها. 
بهم میگه اگه کسایی مث منم نخوان تو این دنیا باشن اونوقته که همه جا تاریک و سیاه میشه. بدی ها فراوونه ولی تو خوب باش.
خدا بهم میگه تو باید باشی پس باش و زندگی کن من میدونم دارم چیکار می کنم، بهم اعتماد کن. 
خدا بهم میگه از قرآن فاصله نگیر و گهگاهی با خودت که همون منم خلوت کن. 
خدا بهم میگه محیطتتو درست کن و خودتو توی هر شرایطی قرار نده. محیط بد آدمو بد می کنه. 
خدا بهم میگه از خودت یعنی همون خودخواهی فاصله بگیر و به چیزی که داری قانع باش ولی برا رسیدن به اهداف بالاتر همیشه در تلاش باش. 
خدا بهم میگه توی این دنیا هیشکی سیر نمیشه اگه دنیارو بخوای هیچ وقت سیر نمی شی. 
خدا بهم میگه عقیده و علمتو یکی کن و یک رنگ باش. 
خدا میگه تردید و ترس و دو دلی به خودت راه نده من همیشه هستم 
خدا میگه "زمان" هدیه من به توه. درست ازش استفاده کن چون اگه از دست بره دیگه هیچ کس حتی بشر با اینهمه ادعاش و با تمام ابتکاراتو تکنولوژیاش (که همش خواست منه) نمی تونه تورو به عقب برگردونه.
خدا گفت راه درست همینه مبادا گذشت زمان و مشغله های زندگی اینارو از یادت ببره. مبادا تکه ابری تیره روشنایی عظمت خورشید رو ازت بگیره.
خدا گفت. فقط بمن نگفت!
صدای خدا در اعماق دلهای بشر طنین اندازه. فقط باید از مشغله ها خالی بشی تا بشنوی.
با توام ای من!!! منو نکش من ندای نورانی درون توام. 

[ پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 ] [ 22:58 ] [ روانشناس دیوانه ]
و منی که نگران پوسیده شدن یکی از دندان هایم بودم؛ ناگهان مُـــردم.
چه ساده این دنیا با تن و روحــم بازی کرد..
آقا اجازه! یه سوال دارم: آیا اینکه عاقبت می میریم پس در نتیجه نباید زندگی کنیم؟؟

[ دوشنبه 19 اسفند 1392 ] [ 21:07 ] [ روانشناس دیوانه ]

نمیشه بی صدا رفت. نمیشه حرفی نزد، چیزی نگفت. این بغض باید بشکنه. این سینه باید شکافته شه. این اشکها باید سرازیر بشه. ببخش اگه دردام گونه هاتو خیس می کنه. بذار بغضمون بشکنه.

* * *

خداحافظ گل لادن

تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق

چه زندونی برام ساختن


خداحافظ گل پونه

گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی

به چشمونم نمی شونه


یكی با چشمای نازش

دل كوچیكمو لرزوند

یكی با دست ناپاكش

 گلای باغچمو سوزوند


تو این شب های تو در تو 

خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی

 داره می باره از هر سو


خداحافظ گل مریم

گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی

به آغوش تو برگردم


نشد تا بغض چشماتو

 به خواب قصه بسپارم

از این فصل سكوت و شب

غم بارونو بردارم


نمی دونی چه دلتنگم

 از این خواب زمستونی

تو كه بیدار بیداری

بگو از شب چی می دونی


تو این رویای سر در گم

خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی

تو دست سرد این مردم


خداحافظ گل پونه 

كه بارونی نمی تونه

طلسم بغضو برداره

از این پاییز دیوونه


خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که، منو از چشم تو میدید


اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیاها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ، همین حالا...

                                       خـــــــــــداحافـظ!


[ دوشنبه 12 اسفند 1392 ] [ 21:08 ] [ روانشناس دیوانه ]

کجا گمت کردم تو این شب جاری

هنوز میخوابم هنوز بیداری

هنوز خوشبینی به سبزی فردا

کجا گمت کردم کجای این دنیا

ما اهل هم بودیم هم شب و هم فانوس

کجا گمت کردم کجای این کابوس

پشت کدوم ابر بارونی پاییز

کجای این هق هق این گریه ی یکریز

شاید که برگردی

شاید که پیدا شی

شاید که آغازی در انتها باشی

تمامه دیروز و پی تو میگردم

کجا گمم کردی

کجا گمت کردم

ما اهل هم بودیم هم شب و هم فانوس

کجا گمت کردم کجای این کابوس

پشت کدوم ابر بارونی پاییز

کجای این هق هق این گریه ی یک ریز...؟؟




[ دوشنبه 12 اسفند 1392 ] [ 14:54 ] [ روانشناس دیوانه ]

چشمای من آهن انجیر شدن

حلقه‌ای از حلقه‌ی زنجیر شدن.

عمــو زنجــیرباف! زنجــیرتو بنازم

                            چشــم من و انجــیرتو بنازم ...


[ شنبه 10 اسفند 1392 ] [ 22:35 ] [ روانشناس دیوانه ]
Oh God!
 Tomorrow will determined my Fate..
You are my God..
And I satisfy to your satisfaction..
Thanks however

[ چهارشنبه 23 بهمن 1392 ] [ 21:08 ] [ روانشناس دیوانه ]
وااااااااای خداااااااای مننننن! برررررررررررررف. خدایا چه کرددی شکرررررت..
.
.
.
.
پس فردا امتحان کنکور دارم... 

[ سه شنبه 15 بهمن 1392 ] [ 09:31 ] [ روانشناس دیوانه ]

از آدمها بت نسازید..

این خیانت است...

هم به خودتان... هم به خودشان..!

می شوند خدایی که خدایی کردن نمی دانند..!

و شما در آخر می شوید سر تا پا کافر خدای خودساخته..


[ سه شنبه 26 آذر 1392 ] [ 08:52 ] [ روانشناس دیوانه ]


                                     خیـــــــلی تنـــــــــــــــــــــــهـام


[ چهارشنبه 13 آذر 1392 ] [ 20:26 ] [ روانشناس دیوانه ]

امروز یکی از زیباترین روزای خدا بود. دیشب بارون اومده بود و هوا امروز خییلی زیبا بود. درختای سرسبز ، برگای زرد ونارنجی رو زمین، درختای نیمه برهنه و ابرای پاییزی. نزدیکای غروب نور زرد رنگ خورشیدم به هوایی که پاییزی و مطبوع بود اضافه شد. واااای هیچ زیبایی رو نمی تونم باهاش مقایسه کنم. فقط می تونم بگم مثل خدا زیبا بود. و منم یکم گرفته. فکر می کردم که چجوری تو این دنیا زندگی کنم که خدا ازم نرنجه.

به قول حسین پناهی خدا بیامرز که میگه: هیییییی لیلی سیاه! انقد برام عشوه نیا. تو کوچه... تو گذر... تو سرتاسر این شهر... هر جا بری همراتم. سگ و سوتک می دونه کشته عشوه هاتم.


[ جمعه 8 آذر 1392 ] [ 23:10 ] [ روانشناس دیوانه ]
نمیدونم امروز آفتاب از کدوم سمت دراومده. همش دارم خوش شانسی می آرم. یادم نمیاد یه روز اینقد همش خوب پشت خوب واسم پیش اومده باشه. از صبح که رفتم سر کلاس تا الان که برگشتم همش داره اتفاقات غیر منتظره خوب پیش میاد. خوب همشم چیزای کوچیک بود ولی خوب بود. پکیج ماهانم جور شد، خانم فاطمی رو دیدم، استادمون قبول کرد 2 تا دیگه غیبت داشته باشم، کلاس آخرمون تشکیل نشد، واممو واریز کردن، کتابخونمون تا شنبه حاضر میشه و ... بالاخره با خیال راحت می تونم به درسام برسم. 2 ماه دیگه مفید می تونم درس بخونم. امیدوارم نتیجه ای که میخوام رو بگیرم.
شاید یه روز به این روزام بخندم که با چه چیزایی شاد می شدم 

[ چهارشنبه 29 آبان 1392 ] [ 14:33 ] [ روانشناس دیوانه ]

آدما زیاده خواهن و قدر چیزای با ارزشی که دارن رو نمی دونن. حتما باید یه چیزیو از دست بدن تا بفهمن چی بوده و کی بوده. نمی دونم اعتماد رو توی کدوم کوچه پس کوچه های این شهر کثیف و مخروبه می شه پیدا کرد. واژه ای که خیلی وقطه بخاطر ولع آدما رنگ خودشو باخته و بی معنی شده.


[ سه شنبه 21 آبان 1392 ] [ 12:55 ] [ روانشناس دیوانه ]
وقتی کسی اندازه ات نیست، دست به اندازه خودت نزن

[ یکشنبه 19 آبان 1392 ] [ 11:33 ] [ روانشناس دیوانه ]

زندگی باید کرد..

گاه با یک گل ســرخ، گاه با یک دل تنگ

گاه با سوسوی امیــــدی کم رنگ

                                           زندگی باید کرد...

 

گاه با غزلی از احساس، گاه با خوشه ای از عطر گل یاس

                                                                     زندگی باید کرد...

 

گاه با ناب ترین شعر زمان، گاه با ساده ترین قصه یک انسان

                                                                       زندگی باید کرد...

 

گاه با سایه ابری سرگردان، گاه با هاله ای از سوز پنهان

گاه باید رویید، از پس آن باران

گاه باید خــندید، بر غمــی بی پایان!

لحظه هایت بی غم، روزگارت آرام!


[ پنجشنبه 18 مهر 1392 ] [ 20:37 ] [ روانشناس دیوانه ]

دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند؟
گفته بودم مردم اینجا بدند
دیدی آخر ساقه جانت شكست ؟
آن عزیزت عهد و پیمانت شكست؟
دیدی ای دل درجهان یك یار نیست؟
هیچكس در زندگی غمخوار نیست؟
آه دیدی سادگی جان داده است؟
جای خود را گِل به سیمان داده است؟
دیدی آخر حرف من بیجا نبود؟
از برای عشق اینجا ، جا نبود؟
نوبهار عمر را دیدی چه شد؟
زندگی را هیچ فهمیدی چه شد؟
دیدی ای دل دوستیها بی بهاست؟
كمترین چیزی كه می یابی وفاست؟
دیده ای گلها همه پژمرده اند
رنگها در دود و سرما مرده اند
آری ای دل ! زنده بودن ساده نیست
بین آدمها یكی دلداده نیست

باید اینجا از خود ای دل گم شوی
عاقبت همرنگ این مردم شوی !

______________________________________________

به اون شقایقی که مست عشقه، از تو جدا شدن شکست عشقه

من باوفا بودم با من جفا کردی، تنها خدا داند با دل چه ها کردی.

شرمنده ام از دل از عشق بی حاصل!


[ پنجشنبه 11 مهر 1392 ] [ 19:15 ] [ روانشناس دیوانه ]

 من به رغم دل بی مهر تو دلدار گرفتم

گشتم و گشتم و بهتر ز تو را یار گرفتم

خنده یی کردم و دل بُردم و با لطف ِ نگاهی

تا بمیری ز حسد وعده ی دیدار گرفتم!

دامن از دست من، ای یار! کشیدی، چه توانم؟

گله یی نیست اگر دامن اغیار گرفتم.

بعد ازین ساخته ام با نی و چنگ و می و ساقی

بی تو من دامن ِ ‌این چار با ناچار گرفتم

لیک باور مکن ای دوست! که این راست نگفتم

انتقام از دل سنگ تو، به گفتار گرفتم!

من کجا یاد تو از خاطر سودازده راندم؟

یا کجا جز تو کسی یار وفادار گرفتم؟

تا رُخت شمع فروزنده ی بزم دگران شد

من چو تاریکی شب گوشه ی دیوار گرفتم

گله کردی که چرا یار تو یار دگران شد

دیدی،ای دوست، به یاری ز تو اقرار گرفتم؟

سیمین بهبهانی


[ پنجشنبه 11 مهر 1392 ] [ 14:44 ] [ روانشناس دیوانه ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

درباره وبلاگ


ماه بالای سر تنهاییست
__________________
درد من حصار برکه نیست، زیستن با ماهیانیست که حتی فکر دریا هم به ذهنشان خطور نکرده است.
__________________
دنیا کوچیک تر از اونه که بخواد بر جسم و روح من حکومت کنه. این منم که با اراده و افکارم بر زندگی و دنیام حکومت می کنم و پله های زندگیمو دونه دونه طی می کنم تا به اوج خودم برسم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من روانشناس شدم.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب