تبلیغات
داســتان زنـــدگی

داســتان زنـــدگی
* مـــن؛ در در لباس یک روانـشــــناس * 
گوشام پر اشک شده 
باد اومد و منو با خودش برد به خاطرات کهنه!
به گذشته های خیلی دور، خیلی قدیمی. اونجا که قصه زندگی جریان داشت با همه غما و غصه هاش.
اونجا که پدر بود: یه کوه از سادگی!
پدر همیشه نبود و فقط من بودم و یه دنیای بزرگ توی ذهن و قلب کوچیکم. 
دوس دارم تا صبح گریه کنم و اشک بریزم..
توی دنیای من دیوا هیچ راهی نداشتن و زشتی یه قضیه تعریف نشده بود: چیزی مثل بی نهایت تقسیم بر صفر!
من همیشه تنها بودم!
چیزی که الان اومد بزرگسالیمو دزدید و با خودش برد همون ترسی بود که همیشه همراهم بود.
حتی بعضی وقتا توی کابوسام بود...
گاوا... گاوا داشتن به سمت مزرعه هجوم می بردن.
دیشب گاو خواب دیدم اومده بودن سراغم...
(یه طویله پر از گاو ، آغازاده هم بود. فضا نا امن بود؛ گاوا ریخته بودن تو حیاط، نصف شب بود.)

این جمله تو زندگیم حک بسته: 

ستیز تگرگ و گلبرگه

مصاف آینه و الماسه

پیکار کبریته و خرمن

نبرد ارکیده و داسه


کنار مرد دریا بغض خسته

که وا می باره از هم چیکه چیکه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدا رو شکر مادرم هنوز هست.


[ شنبه 17 خرداد 1393 ] [ 02:37 ] [ روانشناس دیوانه ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


ماه بالای سر تنهاییست
__________________
درد من حصار برکه نیست، زیستن با ماهیانیست که حتی فکر دریا هم به ذهنشان خطور نکرده است.
__________________
دنیا کوچیک تر از اونه که بخواد بر جسم و روح من حکومت کنه. این منم که با اراده و افکارم بر زندگی و دنیام حکومت می کنم و پله های زندگیمو دونه دونه طی می کنم تا به اوج خودم برسم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من روانشناس شدم.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب