تبلیغات
داســتان زنـــدگی

داســتان زنـــدگی
* مـــن؛ در در لباس یک روانـشــــناس * 

امروز یکشنبه 12/6/1391. ساعت 9:27 صبحه. اینجا اصفهان - باغ گلها. منتظرم تا چند لحظه دیگه، عشقم بعد از یکسال و دو ماه از راه برسه. مث یه رویاس. انتظار رسیدن کسی که مدتها آرزوی دیدنشو داشتی. از دوریش اشک ریختی و به یادش شبا رو به صبح رسوندی. این لحظه هم تو تاریخ زندگی من ثبت میشه. دیر برگشت. موقعی برگشت که یوسفش خدا رو پیدا کرده بود.

_______________________________________________________________________________

من رفتم و بعد از یکسال و دو ماه عشقمو در آغوش کشیدم و بوسیدمش و واسه همیشه گذاشتمش کنار. همونی که قلبمو شکسته بود و داغونم کرده بود به یکسال نکشید که قلبشو شکوندنو و داغونش کردن. لب به اعتراف گشود و گفت که عاشق کس دیگه بوده. چیزی که از پیش اطمینان داشتم و در باور قلبم نمی گنجید.

شاید پست بعدیم که میذارم آخرین پست این وبلاگم باشه. یه داستان عاشقانه. داستان پسرکی که اشک از چشماش نمی اومد و اما، این شبها، هر چیزی بهانه اشک ریختنهایش می شود. پسرکی که عینک آفتابی گرفته. تا وقتی که تو خیابون گریش می گیره، کسی اشکاشو نبینه.


[ پنجشنبه 16 شهریور 1391 ] [ 02:08 ] [ روانشناس دیوانه ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


ماه بالای سر تنهاییست
__________________
درد من حصار برکه نیست، زیستن با ماهیانیست که حتی فکر دریا هم به ذهنشان خطور نکرده است.
__________________
دنیا کوچیک تر از اونه که بخواد بر جسم و روح من حکومت کنه. این منم که با اراده و افکارم بر زندگی و دنیام حکومت می کنم و پله های زندگیمو دونه دونه طی می کنم تا به اوج خودم برسم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من روانشناس شدم.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب